352از وحشى بشنويم:
بر اساس نقل مورّخان، وحشى خود گفته است كه: در اثر اين تشويقها، به همراه مشركان وارد منطقۀ احد گرديد و مترصد بود تا به آزادى خويش و به وعدههاى هند و جوايز او نايل گردد. او كه در«حربه» 1 اندازى فن آور بود و در اصابت هدف كمتر خطا مىكرد، مىگويد: در اوج درگيرى جنگ، براى دسترسى به حمزه وارد ميدان شدم و در پى فرصت مناسب لحظه شمارى مىكردم و در پشت هر درخت و قطعه سنگى مخفى مىشدم تا بلكه در تير رس من قرار گيرد؛ «...اَسْتَتِرُ مِنْهُ بِشَجَرة اوْ بِحَجر لِيْدنُو مِنّي...» .
در اين هنگام حمزه در ميدان ظاهر گرديد كه با هر كس رو به رو مىشد يا او را فرارى مىداد و يا با ضربتى از كار مىانداخت. حمزه در ميدان با دو علامت شناخته مىشد؛ يكى آن كه با دو دست و با دو شمشير مىجنگيد و ديگر اين كه پَرِ شتر مرغى به كلاه خود نصب مىكرد.
وحشى مىگويد: در اين ميان«سباع بن عبدالعزى»از سران سپاه شرك به مصاف حمزه درآمد و حمزه فرياد مىزد: «هَلمَّ الىَّ يا ابنَ مُقَطّعَةِ البُظور» ، «اى پسر زن پست، به سوى من آى»، آنگاه به وى حمله نمود. در اين درگيرى و جنگ و گريز بود كه به كمينگاه من نزديك شد، او كه مانند شير ژيان به كسى مجال تحرك نمىداد، در موقعيت مناسبى در مقابل من قرار گرفت و من به«حربه»ام تكان سختى وارد كردم و به سوى حمزه انداختم حربه من به زير شكم 2 حمزه اصابت كرد و از پشتش سر درآورد! او هم به من هجوم آورد ولى توانش را از دست داده بود و در چند قدمى من بر زمين افتاد. و اين در وضعيتى بود كه در اثر درگيرى شديد، هيچ يك از مسلمانان متوجه جريان نبودند و لذا من در گوشهاى صبر كردم و مطمئن شدم كه حمزه ديگر زنده نيست. به سويش برگشتم و حربه را برگرفتم و مژدۀ قتل او را كه هدفى جز آن نداشتم، بر لشكريان رسانيدم. 3