199آمدن آنها بود.
اين مسأله سبب شد تا جز در سالهاى محدود،مكه روى استقرار سياسى را نبيند.و نتيجۀ آن اين بود كه اين شهر شاهد فشارها و گرانىهايى بود كه در بيشتر سالهايى كه مصائب اين قيامها در آن ديده مىشد،در آنجا پديد مىآمد.
يك محقق سياسى به راحتى مىفهمد كه مكه به صورت مستقيم زير سلطۀ عباسيان بود و كمترين استقلالى نداشت.بهترين شاهد آن اين كه فرزندان بنىعباس در بيشتر سالهاى اين دوره بر آن حكومت مستقيم داشتند.دليل گماشتن اين افراد،اِعمال سياست بغداد در تمامى امور داخلى مكه بود.اين رويه در اين دوره شگفت نيست؛زيرا مسلمانان اين زمان،چيزى از استقلال اقليمى يا وطنگرايى نمىشناختند.اين زمان خليفه،قبلۀ تمامى سرزمينهاى اسلامى منهاى شورشيان يا مدعيان خلافت از غير عباسيان بود.
اين نظريهاى بود كه در دورۀ امويان و پيش از آن ميراث آگاهى فارسيان بود.
فارسىها،انديشۀ الهى بودن حكومت مقدس را مطرح كردند و مىتوان همان مضمون را در اين سخن ابوجعفر منصور ديد كه مىگويد:إنّما أنا سُلطانُ اللّٰه في أرضِه.آنان بر اين باور بودند كه سلطنتشان را از خدا گرفتهاند نه از مردم.اين برخلاف باورى بود كه حاكمانِ دورۀ خلفاى نخستين داشتند. 1
توجه خلفا بهمكه
بايد بر اين نكته تأكيد بورزيم كه خلفاى عباسى به رغم قيامهايى كه در اين شهر بر ضد آنان صورت مىگرفت،توجه خاصى به مكه داشتند.شايد ميان مردم عادى با رهبران علوىِ اين شورشها تفاوت مىگذاشتند.شايد هم از روى مداراى با مردم در برابر دشوارىهايى كه در اين شهر برايشان پديد مىآوردند،اين ملاطفت را با مردم مىكردند.