91«شعلبيه»به«جده»نمايند، از آن زمان«جده»، بندر«مكّه معظمه»شده، و روى به آبادى نهاد و تاكنون بندرگاه معتبرى است.
تطهير در دريا
روز ديگر را در كنار دريا رفتيم تطهير كرده، خود را آب كشيده و قطيفههاى احرام خود را عوض كردم، براتى از«حاجى ابوالقاسم»تاجر به«جناب مفخمالسلطنه»جنرال قنسول داشتم فرستادم، قبول كرده و داده بود، و گفته بود عصرى ديدن مىآيم، پيغام دادم ديد و بازديد باشد براى«مكه»، به جهت اينكه محرم بودم نمىخواستم بيايد، دوباره پيغام داده بود كه نمىشود و عصرى خواهم آمد، عصرى دو ساعت به غروب مانده، روز دوم ورود آمد، خيلى جوان خوش سيماى خوش اخلاق است، قدرى نشسته صحبت كرديم، تعيين منزل«مكه»را براى ما در خانه«علىقمر»نام كرد، حقير هم گفتم تا ديده شود، گفت تلگراف مىكنم كه جلو بيايد و منزل را تخليه كند، قدرى از بد گذشتن بر حاج صحبت كردم و از بابت كرايه از«جده»به«مكه»گفتم، چون شنيدم براى هر شترى يازده مجيدى و نيم كرايه معين كرده است، خواه سرنشين و خواه كجاوه.
گفت: براى قافله فردا ان شاء اللّٰه كمتر قرار خواهم داد، و مىگفت به من دخل ندارد، مداخل را«شريف مكه»و«والى مكه»مىكنند، شب را آدم فرستاده بود كه محض خاطر شما، كرايه قافله فردا را، نُه مجيدى و نيم قرار دادم، تشكر كرديم، واقعاً هم محض ما چنينكرده بود، به جهت اينكه بعد از ما و پيش از [ ما] دوازده و يازده مجيدى گرفته بودند.
شيپور مرخصى
صبح روز سه شنبه بيست و پنجم، پنج شتر حاضر گرديد، دو براى كجاوه، يكى براى مفرش، يكى براى«كربلايى محمدحسين»و يكى براى خورده پاره، دو ساعت از آفتاب گذشته حركت كرديم و روانه شديم، قدرى خارج دروازه معطل شديم، تا همه حاج جمع شدند، آنگاه شيپور مرخصى كشيده شد، و قافله به راه افتاد، تقريباً ششصد بلكه هفتصد شتر بود جلو تا عقب قافله، قريب سه ربع فرسخ مىشد، ما در اول قافله