90داخل قفس ديگرى مىشود، به عين مثل قفس اول، ازدحام زيادى، حاجى بيچاره لخت، هوا سرد، يك نفر آدم، تذكرهها 1 را مىگيرد و هر نفرى هم دو قروش مىگيرد، آن وقت نوشتۀ كوچكى مىدهد كه دم در مىگيرند، آن وقت حاجى مرخص است، و مىافتد به دست حمال و رفتن منزل، حمال اسباب را برداشته آمد منزل، دو تومان كرايه خواست، گفتم زياد است، به عربى گفت:«مكتوب عَلَيَّ»، 2 معلوم شد حمالى را هم، آدم قنسول قطع و فصل مىكند، و با حمال تنصيف مىكند، بيچاره حاجى ايرانى، كرايه منزل را هم همين قسم، جناب«قنسول»حق مىگيرند، منزل«حاجى حبيب اللّٰه نام اصفهانىالاصل» منزل گرفتم، منزلى داشت چهار طبقه بالاى هم، در طبقه بالايى چهار اطاق داشت كه روى آنها را به ما داد و در ديگرى خود او منزل داشت، وارد منزل كه شديم، پسر صاحبخانه آمد، پسركى خوشگل بود، اسمش را پرسيدم؟ گفت: شكرى، گفتم شكراللّٰه ... 3 و به [ آن] تَفَأُّل زده، پشت سر كنيزى آمد، سماور آورد، اسمش را به عربى پرسيدم، گفت سلامه، گفتم قد سلمينا، و به فال گرفتم، «تَفأَّلوا تَجِدُوا». 4
شب را چون دير وقت بود، غذاى مختصرى خوردم و خوابيدم، آب«جدّه»خيلى بد است، شور و ناگوار است، در اين دو سه روز نه چايى مىشد خورد، و نه غذا مىشد خورد.
«جُده»به ضم اول، شهرى است مختصر كه در كنار«درياى محيط»واقع، و بندر «مكّه معظمه»است، در زمان سابق بندر«مكّه معظّمه»جاى ديگر بود، كه او را«ثعلبيّه» مىگفتند، و او از«مكّه معظمه»پنج مرحله دور بود، در سنه بيست و شش كه«عثمان ابن عفان»در زمان خلافت خود، حج به جاى آورد، مردم«مكّه»از او خواستار شدند كه حكم كند تا تحويل بندر از«شعلبيه»به«جده»شود، و او خود در مراجعت به«جده»رفته و آنجا را ديدار كرده و در دريا غسل نموده، آنگاه حكم كرد كه تحويل آبادى و بندر از