70قدر دو فرسخى، عمارتهاى مختصرى دور از هم، مثل دهات و باغها و درختهاى سبز و باغچههاى سبز، مثل باغات«كوهپايه ايران»به نظر مىآمد، اما عمارتها خيلى خوب، باران هم به شدت مىباريد، و سيل ازكوهها به طرف«بغاز»جارى بود، خيلى خوب و باصفا بود.
بعد از دو فرسخى، كمكم عمارتها وصل به هم، و اندك اندك خيابانها و دو سه راسته، عمارتهاى متصل به يكديگر ديده شد، قلعههاى سربازى هم كمكم به نظر آمد، كمكم شهر وسعت زيادى پيدا كرد، بازار و درشكه و كالسكه به نظر مىآمد، هر قدر نزديكتر به«كُرْپى»مىشديم، آبادتر و بهتر بود، تا بالاخره يك ساعت و نيم به غروب، دره وسعت پيدا كرد، تقريباً دو سه مساوى اول«بغاز»شد و رسيديم لنگرگاه نزديك «كرپى»كه آبادى اسلامبول است.
لنگرگاه اسلامبول
نزديك آنجا كشتى كوچكى خيلى خوشكل، با چرخهاى قرمز رنگ و خيلى تند حركت آمد و از كشتى ما طنابهاى چند به او وصل كردند و كشتى را آن مىكشيد و مىبرد، آتشخانه خود كشتى را ساكت كردند، گويا در اينجاها آب«بغاز»قابل كفايت كشش چرخ كشتى بزرگ نيست، كشتى در وسط دريا يعنى«بغاز»ايستاد، فورى طرادههاى بسيار در اطراف حاضر شده و طرادهچىها به جهت حمل حاج به كشتى آمدند، با هم به تركى صحبت كردند، گفتند چون باران مىبارد، بايد يكى يك منات گرفت، حاج هم ازدحام كرده بودند كه بروند، حقير صحبت آنها را ملتفت شدم و گفتم پنج نفر يك منات، اگر مىبريد خيلى خوب و الا حاج امشب در كشتى مىمانند، آنها هم جدّ كردند، يكى از آنها مىخواست راضى شود، دو سه نفر ديگرشان با او جنگ كرده، بلكه به گلوى او چسبيدند، حقير ديدم اين قسم است، به حاج گفتم برويد سر جاى خود، فورى همه رفتند، اينها كه چنين ديدند آمدند به التماس، بالاخره هر سه نفر يك منات قطع كرده و به حاج گفتم برويد، ريختند ميان طرادهها و طرادهاى پانزده بيست نفر نشانيدند.