67معلوم شد صبح زود دزديدهاند، مجال گفتگو نبود، چشم پوشيده و آمديم به كشتى، كشتى كوچكتر از كشتى سابق است، قدرى هم كهنهتر است، اما اطاقهاى خوب دارد، اينجا يك اطاق مخصوص ما شد، و همه پيش هم نشستيم، اگرچه جمعيت حاج در اين كشتى زياد است، اما همه در ترتيب 1 هستند و اين مرتبه كه ما داريم خلوت و منحصر به خودمان، اطاقها همه خالى، مگر يك اطاق كه دو نفر مرد«روس»داشت، و يك اطاق هم «زنى روس»با سه بچۀ كوچك داشت.
بندرگاه ورنه
كشتى شب منقلب شد، احوال حقير فورى به هم خورد، اما نه زياد، باد شديدى و موج سختى آمد، سى و دو ساعت كه راه پيموديم، شب شنبه اول ذيقعدة الحرام يك ساعت از شب گذشته رسيديم به بندرگاهى كه او را«وَرنه» 2 به فتح واو مىگويند، از ديروز تا وقتى كه كشتى لنگر انداخت، باد سختى مىآمد، اما آفتاب بود، اين كشتى معلوم شد تجارتى است و سه روزه به«اسلامبول» 3 مىرود، شب شنبه را هم تا به صبح در اين لنگرگاه توقف مىكند، شب خواب راحتى كرديم. صبح اول آفتاب مشغول دادن بار شد، سه ساعت تمام بار داد و گرفت، دو و نيم به ظهر مانده، از بندرگاه حركت كرده.
«ورنه»شهرى كوچك است، پل هم ندارد، دو هزار قدم همه كشتى ايستاده، طرادههاى بزرگ و كوچك در كمال عجله و سرعت به اطراف كشتى آمده، در ظرف سه ساعت تقريباً پانصد خروار بارگرفته و دادند، طرادهاى هم دو بادبان داشت، در حقيقت كشتى بارى كوچكى است، پنج شش فروند ديده شد، در اين لنگرگاه هم ده پانزده كشتى بزرگ ايستاده بود، يك فروند كشتى جنگى زره پوش هم ديدم، كه البسه دويست«بيرق» 4به رنگهاى مختلف در بالاى او بود، اين شهر هم در ميان درهاى واقع شده، كه در جلو