172وقت پايين آمدن مىآمد ميان چادر ما را پاكيزه مىكرد، كجاوهها را پايين مىگرفت، وقت سوارى كجاوهها را بار مىكرد، به قدر يك نفر عكّام 1 بيشتر به درد مىخورد.
تو داد و دهش كن فريدون توئى
خوب چيزى است چيز دادن در سفر، مردم«شام»خيلى مهربان هستند.
شليك گلوله
از وقايع معظمه در راه اين بود كه: جوانكى بود پسر برادر«مقوّم باشى»، كه از همه حملهدارها متشخصتر است، سوار اسب مىشد و جوانكى خوش سيما بود، دو منزل بعد از«هديه»منزلى است كه او را«بئر جديد»مىگويند، تلگرافخانهاى دارد و چاهى بزرگ و پنج چادر سياه عرب، يك ساعت از آفتاب گذشته وارد شديم، آن جوانك قدرى جلوتر آمده بود براى خريدن علف خشك، كه همان چند خانوار براى فروش آورده بودند، خواسته بود بخرد، سر قيمت آن با يك نفر عرب گفتگوشان شده بود، با خيزران خودش يكى بر سر عرب زده بود، او هم فورى با تفنگ مارتين خود كه همه اين اعراب دارند، با گلوله زده بود بر پشت او كه در سر تير مرد، كوه كوچكى در آن نزديكى بود، به قدر صد قدم فاصله، رفت بالاى كوه و نشست به تماشاگران حاج، مادر و خواهر و كسان او هم مشغول معامله بودند، مثل اينكه ابدا چيزى واقع نشده است، مدتى تماشا كرد تا مقتوله را تغسيل و تدفين كردند، آن وقت رفت پناه سنگى كه ديده نشد!
«عبدالرحمان پاشا»دو نفر از اعراب را گرفت، چند ساعتى در توپخانه حبس كرد، گفتند نوشتهاى گرفته است كه بعد از بيست روز قاتل را به«شام»بياورند، ولى معلوم نيست كه بياورند، نقداً بيچاره بدون جهت كشته شد، با كثرت اهتمامى كه از طرف «سلطان»در امنيت مىشود، باز هم بر عرب خيلى ناامن است، هميشه اعراب دزد، براى چاپيدن قافله تا«معان»پشت سر قافله را دارند، اگر بيچارهاى عقب بماند، يا شبها بتوانند بارى از قطار سوا كنند و بدزدند، چيزى هم كه رفت رفت.