167و قبرستان سابقى اهل مدينه بوده است، كه قبل از اسلام اموات خود را دفن مىكردند 1، و در زمان خلافت خود،«معاويه»اين قبرستان را جزء«قبرستان بقيع»كرد، احوالات«عثمان»را هم نوشتهاند و حقير در كتاب خود نمىنويسم، شرح«مدينه منوره»را بيش از اين نوشتن طولانى مىشود.
روز جمعه كه از دروازه«بقيع»از حرم محترم«حضرت رسالت»بر مىگشتم، نهار نخورده بودم، از در«بقيع»كه رد مىشدم، به قبه مطهره ائمه نگاه مىكردم، جوانكى خوش لباس هم ميان كوچه مىرفت، به عربى گفت به اين بقعه زيارت رفتهاى، اينجا اهل بيت رسالت مدفون هستند، گفتم بلى رفتهام، گفت اينها را مىشناسى، گفتم البته مىشناسم خيلى بهتر از تو مىشناسم، و خواندم شعرهاى فرزدق را به اندك تغييرى كه گفتم:
هُم الّذي تعرفُ البطحاءُ وَ طْأتَهُمْ
والبَيْتُ يَعْرِفُهُمْ والحِلُّ و الحَرَمُ 2
نگاهى طولانى به حقير كرد و گفت: «انت رافضى »، در جواب گفتم:
إنْ كانَ رَفضاً حبُّ آلِ محمَّد
فَلْيشهِد الثَّقَلانِ أنّي رافِضِى
و از هم جدا شديم.
واقعه تأسف بار
وقعه عجيبى كه بين«مكه و مدينه»براى ما واقع شد اين بود كه، در روز بعد از حركت از«ابيار حسن»، كه كم آبى و كم آذوقگى در حاج به سر حد كمال رسيد، به خصوص در پيادهها و به خصوص در«مغاربه»، در ميان كوچه متصلاً سياهها مىآمدند و آب و نان مىخواستند و به خصوص وقتى كه در ميان كوچه نهار مىخورديم، در بين طفلى پياده [ تقريباً به] سّن دوازده سيزده ساله آمد، تكدى كرد،«والده ميرزا عليقلى»، قطعه نانى براى او انداخت، طفل ديگرى دويد كه بردارد، اين دو به هم چسبيدند، شترى هم كه كجاوه بار داشت رسيد، و با دست خود بر پشت همان اولى نواخت كه افتاد، پاى خود را هم دوباره بالاى پشت او گذاشته، رد شد، حقير ملتفت شدم كه صدمهاى به او