114خوبى كردم، ساعت سه غذا خورده، قرار دادم حكامها و آدمها به نوبت كشيك بكشند، امشب هم دزدى مىشود، به خصوص چادرهاى ما كه در كنار است، تا قريب به صبح دو سه دسته آمده ديدند، آدمهاى ما بيدارند رفتند.
قريب به صبح بود صداى هاى و هو بلند شد، چند نفر تيمورى، كه چادر مختصرى پشت چادر آدمها داشتند، يك نفر از آنها سر خود را بالاى خورجين گذارده بوده است، يك مرتبه خورجين را در زير سرش كشيده بودند، برخاسته و فريادى كرده، متعاقب دزد ديده بود«حاجى جعفر»حكام ما، كه سماور آتش مىكرده است ملتفت شده، او هم ديده بود، و تيمورى را خيال دزد كرده، از پشت سر بغل زده بود، يكى از تيمورىهاى ديگر به خيالش كه دزد، ديگر رفيقش را گرفته است و مىخواهد بكشد، فورى برگشته و رفته بود ميان چادر قايم و مخفى شده بود، بيچاره تيمورى هم خيال كرده بود دزد او را گرفته، زبانش بند آمده بود، حقير از چادر در آمدم، ديدم«حاجى جعفر»مىگويد گرفتم، و يك نفر را مىكشد و مىزند و مىآورد، دم روشنائى كه آورد، ديدم«حاجى اللّٰهيار تيمور» است، خنده بسيارى كرده،«حاجى جعفر»را تحسين كردم، خورجين بيچاره رفت، كتكى هم از دست«حاجى جعفر»خورد! اما در خورجين چيز قابلى نداشت، دو سه تومان بيشتر ضرر نكرد، صبح نماز خوانده آفتاب زد، رفتم رمى جمرات ثلاثه را كرده، مالى گرفته با يك نفر حكام به جهت«طواف»واجب به شهر رفتم، دم بركه پياده شده غسل كردم، و رفتم«طواف»و«سعى»و طواف نساء را كرده، شكر خداوند را بر اداى عمل و توفيق به جاى آورده، قريب به ظهر آمدم منزل، صاحب خانه آمده در را باز كرد، قليانى آورد، نان و پنير و هندوانه فرستادم آورده خوردم و خوابيدم.
جناب وكيل الدوله
دو به غروب از خواب برخاسته، چايى«سيد مصطفى»حاضر كرده بود، خورده آمدم دم دروازه، صاحب الاغ صبحى، منتظر بود سوار شده، آمدم نماز را در«مِنى» خواندم، در بين«طواف»و«سعى»«جناب وكيلالدوله»را ديدم، كه«سعى و طواف» مىكردند، خواجهها جلو افتاده بودند، خيلى متشخص حركت مىكردند، بين راه هم به