82
بسى تعجيل رفتن داشت پاشا
نياسودى يكى هفته در آنجا
چنان اشهب سوى صحرا دواندى
كه چرخ از رفتن او بازماندى
بدان دستور طى شد آن بيابان
كه يك ساعت نياسودند ياران
نه خوردش بود و نه خواب و نه آرام
عنان را تافت تا دروازۀ شام
از آنجا سوى شهر آمد فرازان
شدى آسوده از رنج بيابان
چو خوش بد كعبه گر رفتن نمىداشت
چو رفتن داشت برگشتن نمىداشت
كه برگشتن مرا از هم بپاشيد
به تيشه ريشۀ عمرم تراشيد
به شهر شام چون مردم رسيدند
ز رنج ره دو ده روز آرميدند
از آن پس بهر رفتن رخت بستند
دگر بر پشت او هم برنشستند
سوى شهر حلب اشهب جهاندند
از آنجا تا به عُرْفه رخش راندند 1