159
پيش صدر مصطفى بين هم بلال و هم صهيب
اين چو عود آن چون شكر در عود سوزان آمده
پيش بزم مصطفى بين دعوت كرّ و بيان
عود سوزان آفتاب و عود كيوان آمده
مصطفى دم بسته و خلوت نشسته بهر آنك
بلبل و نحلست و گيتى را زمستان آمده
باش تا باغ قيامت را بهار آيد كه باز
نحل و بلبل بينى اندر لحن و دستان آمده
كاف و نون بوده سترون از هزاران سال باز
زاده فرزندى كه شاهنشاهِ دو جْهان آمده
آسمان در دور هفتم بعد سال شش هزار
زاده خورشيدى كه تختش تاج سعدان آمده
گشته داود نبى زرّاد لشكرگاه او
باز صاحب جيش آن لشكر سليمان آمده
داغ بر رخ زاده بهر بندگىّ مصطفى
هر نو آمد كز مشيمه چار اركان آمده
وين عجوز خشك پستان بهر بيشى امتش
مادر يحيىست گويى تازه زهدان آمده
بنده خاقانى به صدر مصطفى آورده روى
كرده ايمان تازه و وز رفته پشيمان آمده
چون بيابان سوخته رويش ز اشك شور گرم
چون به تابستان نمكزار بيابان آمده
آسمانوار از خجالت سرفكنده بر زمين