131
ز آتشِ او اين همه دلها كباب
او شده مستغنى از اين اضطراب
در تك و دو آمده خلق اين چنين
او ز سرِ ناز مربع نشين
نور الهش لَمَعاتِ خود است 1
خال سياهش حجر الاسود است
بوسه زنند اين همه بر خال او
هيچ دگرگون نشود حال او
دامن او در كف مردم بسى
او نكشد دامن لطف از كسى
بر درِ او روى تضرع به خاك
در رهِ او خلقِ جهانى هلاك
چشم رضا گر نكند بر تو باز
خاصيت حسن غرورست و ناز
حُسْن غنا آرد و عشق احتياج
هر دو جهان زين دو گرفته رواج
كعبه كه در جلوهگرى دلرباست
آن نه به رخساره و زلف دو تاست!
گر بودش روى ازين سوى نيست
هر بصرى مدرك آن روى نيست
تنگ بود حوصلۀ چشم سر
چهرۀ خوبان،دگرست آن دگر 2
روى نمايد به تو در آن جهان
طايف خود را طلبد ز آن ميان
روز قيامت كه برآيد نفور
از دل مجروح ز نزديك و دور
روى به محشر نهد آن نو عروس
با دف و مزمار و مغنّى و كوس
شانه زده گيسو و رو كرده باز
خاك ره او شده اهل نياز 3
جعد سياهش كه رسد تا ميان
بافته از موى سر حاجيان
گونۀ خورشيد جهان بانيش
گشته 4ز خونابۀ قربانيش
گرد بخور عجب از دود آه
كز دل طايف زده هر صبحگاه
با همه زيب آن صنم مهوشان
جلوه كند دامن عزّت كشان