128
كشته درين بىحد و قربان بسى
تشنه به خون تيغ به كف هر كسى 1
هر كه نشد كشتۀ شمشير دوست
لاشۀ مردار به از جان اوست
سرخى خون آيت صنع اللّٰه است
كُشته شو آنجاى كه قربانگه است
آن همه جوينده كه اينجا درند
جان بفروشند و غم دل خورند
يك طرفش آمده خونها به جوش
وز طرفى جوشش كالا فروش
هر كسى و همّت والاى خويش
سود برد در خور كالاى خويش
سر بكش از تيغ و فرود آر سر
كرده ز سر قيد علايق به در
گر سر موييست علايق ترا
نيست يكى خدمت لايق ترا
رو سر تسليم و رضا پيش گير
در ره دين ترك سر خويش گير
سر بتراشيد چو مو اند كيست 2
اندك و بسيار درين ره يكيست
زندگى از سر دگر آغاز كن
از بدن خويش كفن باز كن
جامۀ خود باز ستان از گرو
جان تو 3نوروزى نوروز نو
بر تو شد اكنون همه اشيا حلال
غير دخولى كه كنى با حلال
بر تو فداگر شده لازم بده
عقده گشايى كن و بگشا گره
سبعه نگر باز كه سيّار شد
يك به يك اركان همه در كار شد
هشت گدا بشمر و يك گوسفند
پاره 4كن از يكدگرش بندبند
ور كنيش ذبح و به ايشان سپار 5
پس متساوى دهشان اختيار
اى كه به مقصود ره آوردهاى
ره به سوى مقصد خود بردهاى