77آن دو گفتند:براى اميرالمؤمنين گريه مىكنى ولى براى پدرمان گريه نمىكنى ؟ !
اسماء گفت:آنگونه كه مىپنداريد نيست،به ياد داستانى افتادم كه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مكان برايم تعريف كرد،به ياد آن ماجرا كه افتادم اشكم جارى شد.
آن دو پرسيدند:چه داستانى ؟
اسماء پاسخ داد:من به همراه اميرالمؤمنين عليه السلام در اين مسجد بودم،حضرت فرمود:اين فرو رفتگى در زمين را مىبينى ؟
گفتم:آرى.
فرمود:من ورسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم در اين مكان نشسته بوديم،حضرت سرش را بر دامنم نهاده به استراحت پرداخت تا اينكه به خواب رفت، وقت نماز عصر فرا رسيد،نتوانستم سر حضرت را از دامنِ خويش بلند كنم؛زيرا مىترسيدم سبب آزار حضرت گردد،تا اينكه پس از پايان يافتن وقت نماز پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم بيدار شد،رو به على عليه السلام نموده فرمود:
اى على،نمازت را خواندهاى ؟ گفتم:نه،فرمود:چرا ؟ گفتم:نخواستم شما را اذيت كنم.
پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم از جا برخاسته ورو به قبله نمود،آنگاه هر دو دست را به دعا بلند نموده چنين گفت:خدايا،خورشيد را به جايگاه نماز عصر برگردان تا على نمازش را بخواند.
خورشيد به قدرى بالا آمد كه وقت نماز عصر شد،من نمازم را