58اسماء مىگويد:به خدا سوگند به خورشيد نگاه كردم،ديدم سفيد و درخشان بر اين كوه مىتابد،وديدم كه تا وسط مسجد بالا آمده بود، اين حالت ادامه يافت تا على عليه السلام نمازش را خواند. 1
ابن عساكر اين حديث را به سند ديگرى در شرح حال حضرت على عليه السلام نيز آورده است،وعبارت وى شبيه عبارت فوق است. 2
همچنين شاذان فضلى حديث را به سند خويش از عروة بن عبداللّٰه بن قشير روايت كرده است،در نقلِ وى حديث اينگونه پايان يافته است:
اسماء مىگويد:خورشيد بازگشت تا آنكه نورش نيمى از خانه را روشن ساخت،يا اينكه نيمى از اطاقم را روشن ساخت.
اين حديث را سيوطى از وى نقل كرده است. 3
همچنين حاكم نيشابورى نيز حديث را به سند خويش از على بن حسن بن حسين،از فاطمه دختر حضرت على عليه السلام روايت نموده،بنا به نقلِ وى اسماء چنين گفته است:
سرِ پيامبر خدا صلى الله عليه و آله و سلم بر دامن على عليه السلام بود،او نماز عصر را نخوانده بود و دوست نداشت پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم را حركت دهد مبادا بيدار شود،اين وضعيّت تا غروب خورشيد ادامه يافت،ناگهان پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم برخاسته ومتوجّه شد كه على عليه السلام نماز عصر را نخوانده است،رسول خدا صلى الله عليه و آله و سلم از خدا خواست خورشيد را براى على عليه السلام برگرداند،ناگهان خورشيد در حالى كه صدايى از آن شنيده مىشد شروع كرد به بالا آمدن،به قدرى بالا آمد كه وقت نماز عصر رسيد،على عليه السلام نمازش را خواند،آنگاه