134پرسيد، چه اتفاقى رخ داد؟ قضيه چيست؟
گفت: وقتى كه حرفهاى ديروز دكتر را شنيدم، از اينكه تا آخر عمر بايد سربار شما شوم، خيلى ناراحت شدم و با حضرت فاطمه درد دل كردم كه «اى خانم! فرزندم را تقديم كردهام، راضى نشويد كه در بازگشت مورد تمسخر معاندان و مخالفان انقلاب قرار بگيرم، در همين حال خوابم برد، در خواب خانم با جلال و عظمتى را ديدم كه به كنار تختم آمد و فرمود:
دخترم! چرا اينقدر ناراحتى؟
عرض كردم:
«خانم! به خاطر مشكلى كه برايم پيش آمده، ناراحتم، حالت فلج من همۀ اطرافيان را به زحمت مىاندازد و من از خدا خواستهام كه تا آخر عمر زمينگير نشوم».
فرمود: «دخترم! پايت را تكان بده».
عرض كردم: خانم! من فلج شدهام، حتى نمىتوانم حرف بزنم».
مجدداً فرمود: «دست و پايت را تكان بده».