152مىدهى؟! در جواب گفت: مأمور شدم زمزم را حفر كنم.
همينكه چاه پيدا شد و دهانه آن را ديدند، گفتند: اى عبدالمطّلب، ما را نيز با تو در آن حقّى است. آن، چاهِ پدرمان اسماعيل است. گفت: به شما ارتباطى ندارد. گفتند:
در آن به داورى مىرويم. گفت: باشد. گفتند: ميان ما و تو زن كاهنهاى از بنى سعد بن هذيم حكميّت كند و آن زن در اطراف شام بود.
عبدالمطّلب با جمعى از برادران و اقوام خود آمادۀ سفر شدند، قريش نيز از افراد هر خاندان شخصى برگزيدند و به اتفاق حركت كردند. آن روز فاصلۀ شام و حجاز بيابانهاى بىآب و علف بود. در يكى از بيابانها آبى كه عبدالمطّلب و همراهانش با خود داشتند، تمام شد و يقين كردند از تشنگى هلاك خواهند شد. از افراد قريش آب خواستند و آنها از دادن آب خوددارى كرده، گفتند: مىترسيم بر سر ما آن آيد كه بر سر شما آمد. در اين حال عبدالمطّلب به ياران خود گفت: شما چه پيشنهادى داريد؟ گفتند: هرآنچه تو گويى، همان را مىپذيريم. عبدالمطّلب گفت: نظر من اين است كه هريك از شما به اندازۀ نيرويى كه براى وى مانده گودالى بكند كه هرگاه بميرد دوستان او را در آن دفن كنند و همينطور تا به آخرين نفر برسد. بهخدا نابود شدن يك