150عبدالمطّلب كلنگ برداشت كه آن نقطه را ميان دو بت حفر كند. قريش كه اين بديدند پيش آمده، گفتند: به خدا نمىگذاريم ميان بتهاى ما و در محل قربانگاهمان حفارى كنيد. عبدالمطّلب به فرزندش حارث گفت: اعتنا نكن و يا گفت: تو جلوى اينها را بگير تا من حفر كنم، به خدا آنچه را بدان مأمورم انجام خواهم داد. همينكه قريش ديدند عبدالمطّلب در كار خود مصمّم است، او را به حال خود گذاشتند. ديرى نگذشت كه دهانۀ چاهى پيدا شد. عبدالمطّلب تكبير گفت! قريش دانستند كه او راست مىگويد و به خواستۀ خود رسيده است. آنگاه بپاخاستند و به عبدالمطّلب گفتند: اين چاه از پدر ما اسماعيل است و ما را در آن حقى است، ما را در آن شريك گردان. عبدالمطّلب گفت: چنين نخواهم كرد، اين چيزى است كه به من محوّل شده نه ديگرى، و از ميان شما به من تفويض گرديده است. گفتند: به ما انصاف بده، ما دست برنمىداريم و با تو به مرافعه مىپردازيم.
عبدالمطّلب گفت: پس هركس را كه مىخواهيد انتخاب كنيد تا نزد او به داورى برويم. گفتند: زن كاهنهاى از فرزندان سعدبنهذيم. گفت: مانعى ندارد و آن زن در