143صليب آنها و گمراهىشان بر ارادۀ تو پيروز نگردد و فردا توطئه آنان كارگر نيايد.»
او همچنان در حرم ماند تا خدا سپاه ابرهه و اصحاب فيل را به هلاكت رسانيد و قريش به شهر مكّه بازگشتند و عظمت عبدالمطلب و پايدارىاش در بزرگداشت حرم الهى، بيش از پيش آشكار گرديد. در همين روزها بود كه خداوند حارث (فرزند ارشد عبدالمطّلب) را به او عنايت كرد و آنگاه در خواب ديد كه به او گفتند: «إِحْفِرْ زَمْزَمَ خَبِيئَة الشّيخ اْلأَعٌظَم»؛ «زمزم، دفينۀ آن پير بزرگ (ابراهيم خليل عليه السلام ) را حفر كن.» و چون بيدار شد از خداوند خواست كه محلّ آن را براى وى مشخص كند تا اينكه جايگاه آن را بار ديگر در خواب با علايمى مشخص كردند و گفتند: «زمزم را حفر كن. ميان خون و شكمبه، آنجا كه زاغى منقار مىزند لانۀ مورچگان قرار دارد، روبروى علايم سرخ». عبدالمطّلب برخاست و در مسجدالحرام نشست و مترصد بود تا علايم ياد شده را مشاهده كند. در آن هنگام گاوى ذبح كردند و خون و شكمبۀ آن بر زمين ريخته شد و كلاغى آمد و منقار زد و همانجا نيز لانۀ مورچگان را يافت. با ديدن اين علايم برخاست و به حفر زمزم پرداخت. قريش آمدند و گفتند: