228خاطر مىنمايد. پس از چند دقيقه آقا شوفر با يك خانم عرب و يك راديو از خانه بيرون آمد. خانم پهلوى دست شوفر نشست و راديو را پهلوى خود گذارد. ماشين حركت كرد. نيمه شب به جده رسيديم. پس از بنزينگيرى، ماشين در ناحيۀ سالح بحر احمر رو به شمال به سرعت مىرود.
رابغ
از ظهر قدرى گذشته، به «رابُغ» رسيديم؛ قصبه كوچكى است كه مثل بيشتر نقاط جزيره، در ايام حج، جنبشى در آن پيدا مىشود. قهوهخانههايى كه سقف و فرش آن حصير ليف خرمايى است در دو طرف جاده دائر است. حجاجى كه چند روز است در هواى گرم از گوشت خوددارى نمودهاند، در اينجا بوى ماهىِ كباب گيجشان مىكند و ملاحظۀحساب و عاقبت كار را از دست مىدهند. در سايۀ حصير و روى تختهاى حصيرىِ شخصى كه سالهاست شسته نشده، افتاديم. براى هر نفر يك ماهىِ سرخ شده با روغن خود، كه قد آنبيش از يك وجب نيست، در سينى پاكيزهاى! آورده. آقاى حاج منزه دستور تكرار داد ولى همان كارش را ساخت! پس از چند روز مراقبت، با تفضّل خداوند چشم باز كرد.
پس از چندين ساعت بىخوابى و حركت، همين كه چشم گرم و بدن راحت شد، يك هيولاى بلندِآلودهاى مىآيد و بشدّت تخت را تكان مىدهد و حاجى مهمان خدا را روى زمين مىغلتاند! اينها