126خانۀ خدا، كه يك مورچه را نمى توان كشت، گردن او را مىنيد! 1با شدت و تأثر با او سخن مىگفتم. او و عدّهاى عرب و ايرانى گوش مىدادند، چون سخن به اينجا رسيد، گفت اصلاً عجمها احترام مسجد را مراعات نمىكنند. صدا را با شدت بلند كرد و گفت: بنگر! بنگر! چطور با كفش وارد مسجد مىشوند؛ با دست به سمت دربها كه حجاج وارد مىشوند اشاره مىكرد. قسمتى از مسجد كه محل وضو و ادرار است، واردين ايرانى و ترك در آن قسمت كفشها را مىپوشيدند. چون نزديك فرشها و محل نماز مىرسيدند بيرون مىآوردند. شيخ با شدت غضب و عصبانيت از جا برخاست و با پنجۀ قوى خود دست مرا گرفت، كشان كشان با پاى برهنه به طرف محل وضو و تطهير برد تا نشان بدهد! چون به آنجا رسيديم دست مرا رها كرد و مثل شير به حجاجى كه كفش به پا داشتند حمله كرد؛ يك فرياد به سر اين مىزد و يك مشبت به سينۀ آن، كفش آن يكى را مىگرفت و بيرون پرت مىكرد! بيچاره حاجىها همه متحيرند، نمىدانند چه بگويند. قدرى كه آرام شد باز دست مرا گرفت با پاهاى برهنه كه به طرف مستراح رفته بوديم به مسجد برگرداند. حالا مىخواهم به او بفهمانم ما بول و ترشح را نجس مىدانيم و اينها به احترام مسجد در آن قسمت كفش مىپوشند، امّا ابداً گوشش بدهكار نيست؛ از اين جمود و غرور و بىتوجهى متأثر شدم و از مسجد بيرون آمدم.
سرى هم براى فرستان كاغذ به پستخانه بزنيم، آنجا هم درهم و