257او را بشناسد و مردم نشناسند. اينها چراغهاى هدايت و سرچشمههاى دانشاند. فتنههاى تيره و تار از پيرامونشان زدوده شود. اينها پرحرف نيستند و جفا و ريا نمىكنند.» 1
فاطمه عليها السلام در بلنداى قلّۀ عفاف و تقوا و پاكىِ دامن و حجب و حيا و متانت و وقار قرار داشت، هرگز هواى نفس بر او چيره نشد، بلكه هالهاى از پاكدامنى و پارسايى و تقوا و طهارت او را احاطه كرده بود و به حق از همان خاندانى بود كه خداى تعالى دربارۀشان فرمود:
إِنَّمٰا يُرِيدُ اللّٰهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَ يُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيراً
انسبن مالك گويد: پيامبر خدا پرسيد:
«ما خير للنساء؟»؛
براى زنان چه چيز بهتر و پسنديدهتر است؟» و ما ندانستيم چه بگوييم. على عليه السلام نزد فاطمه عليها السلام رفت و از اين سخن پيامبر او را خبر داد. فاطمه گفت: «چرا در پاسخ نگفتيد:
«خير لهنّ ألاّ يرين الرجال و لا يرونهنّ»؛
«بهترين چيز براى زنان اين است كه مردان آنها را نبينند و آنها مردان را نبينند.» على عليه السلام برگشت و سخن زهرا را براى پيغمبر صلى الله عليه و آله نقل كرد. پيامبر به على گفت چه كسى اين سخن را به تو آموخت؟ پاسخ داد: «فاطمه». پيامبر فرمود:
«فٰاطِمَةُ بِضْعَةٌ مِنّي»
«فاطمه پارۀ وجود من است.»
فاطمه عليها السلام نمادى از حيا بود كه به او مَثَل مىزدند. حيا، شاخهاى از ايمان است، حيا خصلتِ صالحان و زيورِ دوشيزدگانِ پارسا و آراسته است. حيا، جز ثمرِ خير، ندهد و مانعِ حق و حق جويى نگردد و به باطل ترغيب نكند. حيا چيزى است و خجلت چيز ديگر.
هنگامى كه سخن از حياى فاطمه مىگوييم، با حيايى منحصر به فرد و بىنظير مواجه مىشويم. آن حضرت با اسماء بنت عميس بود كه شروع به گريه كرد و گريهاش فزونى گرفت! اسماء از اين گريه بُهت زده شد، پرسيد: «فاطمه! علت گريه شما چيست؟» پاسخ فاطمه به اين سؤال عقل را مبهوت مىكند. فاطمه كه سراسر وجودش حيا بود، در حوادث بعد از مرگ فكر مىكرد؛ چيزى كه كمتر كسى به آن مىانديشيد. گريۀ فاطمه براى اين بود كه چون مرگ در رسد و غسل و كفن شود و بر تختههاى چوب حمل گردد و