198صادر كند. فاطمۀ زهرا عليها السلام آن شب را گذراند در حالىكه بازگشت به وطن را - كه هشت سال از آن دور افتاده بود - نزديك مىديد، با همسر با ايمان و قهرمان شجاعِ خود گفتگو مىكرد و خاطرات صبح پيشين خود را تكرار مىنمود. شايد با خود چنين مىگفت: «آيا مكه را همانگونه خواهى ديد كه هشت سال پيش بود؟! يا اينكه گذشت روز و شب و تأثير حوادث چهرۀ آن را تغيير داده است؟ و ديگر آن مكۀ ديروز نيست كه در كودكى مىديديم و اقوام و ياران آن زادگاه دگرگون شدهاند. آيا آن را همچنان كه بود خواهى ديد؟ يا تجاوز دشمنان، آن را ويران ساخته و آن را به صورت ويرانهاى درآورده است؟ اى ابوالحسن! آيا مكۀ مكرمه همانگونه باقى است؟ آيا آن كبوتران زيبا در حريمش امن و امان به پرواز مىآيند يا بتپرستى بيدادگر و گمراه و جاهليت ابْلَه، آنها را وحشت زده كرده و اندوهگين و پرشكسته به كنجى خزيدهاند؟!» و على عليه السلام پاسخ مىدهد: امّالحسن! فردا براى مشاهده كننده آن نزديك است؛ «و ان غدا لناظره قريب » و چند روزى بيش نيست تا آنچه را روزگار محو كرده و تغيير داده است ببينيم.» شب را خوابيدند ولى فكر و خيال زهرا همچنان به ياد مكّه بود و از خود مىپرسيد: «بازيهاى كودكى! ويارانى را كه رخت بربستند به ياد تو مىآورى يا اينكه با گذشت روزها و مرور سال ها آنها را فراموش كردهاى و امروز ديگر هيچيك از آنها را نمىشناسى و پاسخى نمىدهى؟!»
پر و بال خيال به پرواز آمده، وى را به آرامگاه خديجه - آن مادر مهربان راحل - و از آنجا به قبرستان ابوطالب، جايى كه ساير اقوام و خويشان آرميدهاند مىبرد. آيا مكه براى هميشه اين وديعههاى ارزشمند را پاس مىدارد؟ يا آنكه آن عزيزان سفر كرده را كه به امانت گرفته ازياد بردهاست؟! ديدگان زهرا آنشب بهخواب نرفت و اشك هجران و فراق ياران، مجالخواب نمىداد. در اين حال صداى كوبه در به گوش رسيد، على عليه السلام برخاست تا ببيند چه كسى در مىزند و اين شاهدى است بر اينكه خواب به ديدگان على عليه السلام نيز نيامده بود. على عليه السلام در را گشود و زهرا بلند شد و در حالىكه اشك آن خاطرات در چشمانش حلقه زدهبود، ديد ابوسفيان بنحرب، پرچمدار مشركين - وعاملِ محرِّكِ جنگ با مسلمانان - است؛ شوهرِ هِند، (آكلة الأكباد) كه با شهيدان احُد و عمويش حمزه آنگونه رفتار كرد! ابوسفيان در بارۀ آمدن خود به مدينه چنين مىگويد: «همينكه خبر به مشركين