181سلام داد، به كسانىكه در مسجد بودند رو كرده، فرمود: «مردم! آيا شما هم سخنى را كه من شنيدم شنيديد؟» پاسخ دادند: «بله، يا رسولاللّٰه!» فرمود: «قسم به آنكه جان محمّد در دست اوست، من از اين واقعه خبر نداشتم تا اين صدا را شنيدم!» و سپس مختصر سكوتى كرد و افزود: «كمترين فرد مسلمانان مىتواند پناه دهد، مانيز پناه داديم آنكه را او (زينب) پناه داد.» 1
پيامبر از مسجد برگشت و پيش دخترش آمد، ابوالعاص نيز نزد وى بود! به محضِ اينكه زينب پدر را ديد ايستاد و با التماس گفت: «يا رسولاللّٰه! ابوالعاص، اگر خويشاوند است، پسر عم است و اگر دور است پدر فرزندان است، من او را پناه دادم!».
پيامبر با نگاه مهرآميز پدرانه بدو نگريست و با تأثّر گفت: «دخترم! او را گرامى دار اما به تو نزديك نشود كه بر او حلال نيستى» 2 مصطفى صلى الله عليه و آله برگشت و آنها نمىدانستند چه كنند؟ قلب زينب به او مىگفت كه روح اسلام در چهرۀ ابوالعاص نمودار است اما زبانش آن را تكذيب مىكند. ابوالعاص نيز تمام آنچه را كه در قلب زينب خَلَجان داشت، درك مىكرد ولى اين جدايى كه آن دو را پريشان ساخته و كودكانش را از پدر و مادرش دور كرده بود وى را رنج مىداد و قلبش مىخواست از سينه بپرد و دو كودك خردسال خود على و امامه را كه در خواب بودند، بيدار كند. زينب نيز رنج ابوالعاص را احساس مىكرد، او را صدا زد كه بيايد در كنار فرزندانش بنشيند تا براى او غذايى مهيّا سازد. ابوالعاص به حجرهاى كه كودكان در آن خفته بودند داخل شد و بر آنها نظر افكند و از جدايى ديدارشان اشك از ديده فرو باريد! در اين حال زينب آغاز سخن كرد و گفت: «پسر خاله! اينهمه عذاب براى چه؟!» ابوالعاص با صدايى كه بوى اشك مىداد پاسخ داد: «تا ببينم خدا براى ما چه مُقَدَّر ساخته است!» زينب نيز با صدايى نارسا و همراه با اشك گفت:
«پسر خاله! خدا بر ما رحم آورد.» و ابوالعاص با چهرۀ برافروخته سربلند كرد و گفت: آنها ديروز به من پيشنهاد كردند كه مسلمان شوم و دارايى خود را كه اموال مشركين قريش است، بگيرم.» زينب بىدرنگ پرسيد: «تو به آنها چه پاسخى دادى؟» ابوالعاص گفت: