103
«واى بر تو اى هشام! چه كنم؟ من يك تن بيش نيستم اگر يك نفر ديگر با من همصدا مىشد، براى نقض آن صحيفه (عهدنامه) حركت مىكردم!».
هشام گفت: «آن يك نفر من هستم». زهير گفت: «كَسِ ديگرى را هم با خود همصدا كنيم». هشام نزد «مطعمبن عدى» پسر نوفل بن عبد مناف و «ابو البخترى» فرزند هشام و «زمعه» پسر اسودبن عبدالمطّلب رفت و همه متّحد شدند و به محلِّ «خطمالحجون» - بالاى شهر مكه - رفتند وتصميم گرفتند، براى نقض عهدنامه اقدام كنند.
آنها توافق كردند نخستين كسى كه در جمع قوم سخن مىگويد، «زهير» باشد.
رسولخدا صلى الله عليه و آله نيز به ابوطالب خبر داده بود كه خداوند او را از سرنوشت عهدنامه آگاه ساخته و موريانه به امر خدا، تمام آنچه را كه در آن مكتوب بود - بهجز نام خداوند بزرگ - خورده است.
ابوطالب با شنيدن اين خبر، به مسجد رفت تا ببيند كه مشركان با اين چند نفر - كه آن تصميم را دربارۀ نقض عهدنامه گرفتهاند - ، چه خواهند كرد. در آن حال زهير آغاز به سخن كرد وگفت:
«اى مردم مكه، آيا ما غذا بخوريم ولباس بر تن كنيم وبنىهاشم با مرگ دست به گريبان باشند و كسى با آنها داد و ستد نكند؟! به خدا سوگند من بر جاى خويش ننشينم، تا اين عهدنامه كه اساس آن بجز قطع رحم وظلم وستم نيست، پاره شود!»
ابوالحكم پسر هشام كه در كنار مسجد بود، گفت:
«به خدا قَسَم دروغ گفتى، هرگز پاره نخواهد شد!».
زمعه فرياد برآورد:
«بخدا قَسَم كه تو دروغ گفتى، آنگاه كه اين عهدنامه نوشته مىشد ما بدان راضى نبوديم!»
ابوالبخترى نيز سخن زمعه را تأييد كرد و مطعم نيز به پشتيبانى آنها برخاست وسپس هشام بن عمرو از ابوالبخترى و زمعه جانبدارى كرد.