162كرد. روزى خطبۀ جمعه را طول داد و وقت نماز گذشت. حجر با صداى بلند گفت: «نماز!» زياد اعتنا نكرد و به سخنرانى خود ادامه داد. حجر مشتى ريگ از كف مسجد برداشت و به سوى زياد پرتاب كرد و خود و دوستانش براى نماز بپاخاستند. زياد خطبهاش را تمام كرد و پايين آمد و با مردم نماز گزارد و جريان را به معاويه گزارش داد. معاويه به وى دستور داد كه حجر را به بند كشد و به شام بفرستد.
مىنويسند: معاويه با مردم پيرامونش به مشورت پرداخت كه متأسفانه كلمۀ «بكُش»، «بكُش» از هر سوى بلند شد، فقط شخصى بنام عبداللّٰه بن زيد ايستاد و گفت: اى امير! تو رهبر ما هستى و ما رعيت تو مىباشيم، تو ركن و اساس جامعه هستى و ما متكى و پيوسته به تو. اگر كيفر كنى مىگوييم كارى درست كردى و اگر ببخشى مىگوييم احسان و نيكويى فرمودى، ولى عفو و بخشش به تقوا و پارسايى نزديكتر است و هر رهبرى مسؤول رعاياى خويش مىباشد. 1
به هر حال، معاويه دستور داد گردن حجر را بزنند. او مهلت خواست تا دو ركعت نماز گزارد كه مهلت دادند. او دو ركعت نمازى سبك به جاى آورد و گفت: اگر نمىپنداشتيد كه براى ترس از مرگ و تأخير آن، نماز را طول دادهام، نماز طولانىتر مىخواندم.
حجر وصيّت كرد كه آهن از پايم نگشاييد و خون از تنم نشوييد، چون مىخواهم در آن سراى راه بر معاويه بگيرم. جلاّدان سر او را همراه شش تن ديگر كه يكى از آنها پسر حجر بود، بريدند.