92كار از چه كسى سر زده است؟ گفتند: از نعيمان. آن جناب يك نفر را فرستاد تا او را بياورد. فرستاده رفت. پس از جستوجو فهميد در خانه ضباعه دختر زبيربن عبدالمطلب همسر مقداد بن اسود پنهان شده است. خانه وى نزديك مسجد بود.
نعيمان خود را در حفرهاى پنهان كرده و با مقدارى علف سبز جلو حفره را پوشانيده بود. فرستاده رسول اللّٰه صلى الله عليه و آله او را نيافت. نزد پيامبر بازگشت و عرض كرد: يا رسول اللّٰه! من او را نديدم. حضرت با دستهاى از اصحاب به خانه ضباعه آمدند و آن مرد، مخفىگاه نعيمان را نشان داد.
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله دستور داد علفها را برداشتند و نعيمان را بيرون آوردند كه ديدند پيشانى و رخسارش از علفهاى تازه رنگين شده است. حضرت رسول فرمود: نعيمان! اين چه كارى بود كه انجام دادى؟ گفت: يا رسول اللّٰه! همان كسانى كه شما را به محل من راهنمايى كردهاند، مرا به اين كار وادار كردند! پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله تبسم كنان، رنگ علف را با دست مبارك خويش از پيشانى و رخسار او زدود، بهاى شتررا نيز به صاحبش داد و او را راضى كرد». 1
همچنين آوردهاند كه دستهاى از بچهها دامن پيامبر را در راه گرفته بودند و مىگفتند ما را بر شانه خود سوار كن. همانگونه كه براى حسن و حسين، خود را شتر مىكنى! آن جناب به بلال فرمود: به خانه برو و هرچه پيدا كردى بياور تا خود را از اين بچهها بخرم! بلال هشت دانه گردو آورد. حضرت گردوها را تقسيم كرد و خود را از آنها خريد. سپس فرمود:
رَحِمَ اللّٰهُ اخِى يُوسُفَ بَاعُوهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ دَرٰاهِمَ مَعْدُودَةٍ وَ بَاعُوني بِثَمٰانٍ جَوزٰاتٍ. 2
خدا، برادرم، يوسف صديق را مورد رحمت خويش قرار دهد. او را به پول بىارزش فروختند و مرا نيز به هشت دانه گردو معامله كردند.