241و چهار هزار اوقيه نقره از جمله آنهاست). 1عقيل بن ابى طالب سوزنى را بدون اجازه با خود برد. ناگهان شنيد كه منادى ندا مىدهد هر كس از غنايم چيزى برده است حتى سوزن و نخ، برگرداند. وى سوزن را برگرداند. حضرت گرفت و كنار ديگر غنايم گذاشت. آنگاه در كنار شترى ايستاد و از كرك شتر اندكى كند. آن را بين دو انگشت خود قرار داد و به مردم اعلان كرد: من از غنايم حتى از اين كرك تنها يك پنجم سهم دارم. خيانت بر خائن، عار و ننگ و آتش است. 2
در آن بيمارى كه به رحلت حضرت انجاميد، باخبر شد كه چند درهم از بيتالمال نزد وى مانده و آن را تقسيم نكرده است. فرستاد آن را از نزد يكى از همسران حضرت آوردند و در مورد خاصش تقسيم كرد. آنگاه خطاب به خود فرمود: تو چه فكر مىكردى اگر خدا را ملاقات مىكردى، در حالى كه اين درهمها نزد تو بودند؟ 3
شخصى از آن حضرت طلب داشت و در مطالبه خود درشتى مىكرد.
رسول اكرم صلى الله عليه و آله همچنان ساكت بود، ولى اصحاب برآشفتند و درصدد تأديب او برآمدند. ايشان فرمود: متعرض او نشويد. بگذاريد صاحب حق، حرف خود را بزند. آنگاه دستور داد شترى همسال شتر او بخرند و به او بدهند.
گفتند: همسال آن پيدا نمىشود و هر چه هست، بهتر از مال اوست. فرمود:
همان بهتر را به او بدهيد. 4
رسول اكرم صلى الله عليه و آله با اين روش خود، عدل و رحمت را به هم آميخته بود و راه و رسم حكومت را به فرمانروايان دنيا مىآموخت تا بدانند كه منزلت آنها در جوامع بشرى، مقام و مرتبه پدر مهربان و خردمند است، نه مرتبه آقا و سرور.
بايد همه جا مصلحت و صلاح زيردستان را در نظر بگيرند، نه اينكه