97خارج شديم.
حسن: وه چه گرم، عجب هوايى است! حالا ساعت 9 است و اينقدر داغ است خدا به فرياد برسد ظهر!!!
نرگس: بادبزن كو؟ مثل اين كه بايد كمر را محكم ببنديم، از همين الآن پيداست چه خبر است.
على: بله، شما بايد محكمتر از ما كمر را ببندى؛ زيرا با خدا تعهد كردى كه اگر زن تنهايى را ديدى به يارى او بشتابى، و اكنون دو زن تنها در كاروان داريم. آن دو زن مثل اين كه كسى را ندارند، ببين با چه حالى دارند ساكهاى خود را مىآورند، نگاه كن چطور به سختى افتادهاند.
* نرگس بلافاصله بهپا خاست و به طرف آن دو زن دويد، حسن نيز به دنبال مادر به راه افتاد و هريك وسايل يكى از آنان را گرفتند و آوردند، عرق از سر و صورت مادر و فرزند مىريخت، زنان را به محل استقرار كاروان رساندند.
حسن: مادر خدا خيلى به شما رحم كرد كه دو زن بىشوهر در كاروان هستند اگر ده تا زن بودند چكار مىكردى؟ ديگر اگر من و بابا هم به شما كمك مىكرديم از عهده تعهدت برنمىآمدى.
نرگس: من گفتم اگر زنى تنها پيدا كردم نه زنانى، بنابراين اگر وسايل يكى از آنها را حمل كنم به تعهد خود عمل كردهام، و از طرفى نذر و عهد و امثال آن به امور مقدور تعلق مىگيرد، اگر ده زن نيز بودند من بايد در حد توانم كوشش مىكردم نه اين كه خود را به هلاكت بيندازم.
* بعد از يكى دو ساعت نشستن در زير سقفهاى چادرى شكل فرودگاه جدّه شخصى كه خود را از وزارت بهداشت و درمان معرفى