86
غابَ الواٰفِدُ، فَامْنُنْ عَلَىَّ مَنَّ اللّٰهُ عَلَيكَ» پدرم هلاك شد و سرپرستم غايب است بر من نعمتت ارزانى دار و آزادم كن خداوند بر تو نعمتش را فراوان گرداند.
پيامبراكرم صلى الله عليه و آله و سلم شنيد امّا چيزى نفرمود و رفت، روز بعد باز دختر حاتم خود را آماده كرد و همان جملات روز قبل را گفت و پيامبر اكرم بدون هيچ گونه عكسالعملى رد شد.
دختر حاتم مىگويد: روز سوّم ديگر تصميم نداشتم كه سخن بگويم ولى وقتى پيامبراكرم عبور مىكرد ديدم جوانى پشت سر اوست به من اشاره مىكند كه بايستم و سخنان قبل را تكرار كنم. بهپا خاستم و براى سوّمين بار همان جمله را تكرار كردم. پيامبر صلى الله عليه و آله و سلم فرمود: همان روز اوّل شنيدم و منتظر كاروانى بودم كه تو را با آنان بفرستم تا سالم تو را به برادرت در شام برسانند، كاروانى فردا حركت مىكند تو را با آنان خواهم فرستاد. راجع به آن جوان سؤال كردم، معلوم شد على بن ابىطالب است.
از اين همه مهربانى تعجب كردم، چقدر او مهربان است، من آزادى مىخواهم و فكر مىكنم او به كلام من بىاعتنايى مىكند در حالى كه او آزادى عطا مىكند و در فكر يافتن كاروان است. عشق اسلام در دلم شعله كشيد. چطور برادر تنى من بدون اين كه مرا آگاه كند غافلگيرانه فرار مىكند و مرا در بين دشمنان رها مىسازد ولى اين مرد اين چنين برخورد مىكند. 1
من هر وقت اين حادثه را به ياد مىآورم چشمانم پر از اشك