194كردهاند. آن هم در حدّى عاشقانه و با ديدى سراسر شوق و دلدادگى و با بيانى شاعرانه. اين ويژگى، بهخصوص در زبان شاعران متعهد و مكتبى و عالمان اديب و فاضلان خوشذوق و باريكبين و نكتهسنج ديده مىشود و بيش از هر وقت، آنجا كه به حقيقت روشن در «غديرخم» اشاره مىكنند و با «غديريّه»هاى خود، ولايت را تفسير مىكنند.
يكى از اين غديريهسرايان، «شيخ عبدالرضا المقرىّ الكاظمى» است 1 كه مرحوم علامۀ امينى شعر او را نقل كرده است. ترجمۀ بخشى از آن را با هم مىخوانيم:
«...اى آنكه مانند كمان، بر شترى لاغر - همچون زه - نشستهاى و مانند تير، به شتاب، بيابانها را در مىنوردى،
بشتاب به سوى خاك نجف، احرام ببند و در آن مكان قدسى طواف كن و با فروتنى در آنجا بايست.
بشتاب به سوى آنكه مركبها از هر سوى، به طرف خانۀ بخشش و كرم او برانگيخته مىشود.
خانهاى دير آشنا و نشاندار براى زائران كه در آنجا نه «تقصير» است، نه «رمى جمرات».
مردم را ندا در ده و صدا كن كه: به سوى كعبه و زمزم و حِجر و ركن و حجرالأسود افراشته و والا مقام بشتابيد.
آهنگ زيارت اين مرقد را بنماييد كه من در غير از اين تربت پاك، حجّ و عمرهاى نمىبينم.
«از خداوند و از صاحب اين مرقد، اذن بطلب و با آرامش و وقار، داخلشو.
«زمين را ببوس، و غبار آن جا را بر چشم خويش بكش.
و براى تجليل از آن مزار، بر مژهها راه برو، نه حتى بر قدمها!
ضريحى را ببوس كه در برگرفته است ماهى تمام را، و كوههاى حلم و درياهاى