79بيابان سرزمينى مقدس است. وضو ساز، گيوههايت را از پاى بركن.
بيرون شو از قالبى كه براى خود ريختهاى كه اينجا تو را تنها به يك نام مىشناسند؛ «بنده»...!
در طواف بندگى را مىآموزى، در مىيابى كه هيچ نيستى، گم شدن در وادى شوريدگى و شيدايى را تجربه مىسازى. «من» را فراموش مىكنى و «ما» مىشوى. نظام طبقاتى را پوشالى مىيابى و كيسههاى اندوختۀ دنيا را به كنارى مىنهى و سپيد جامه مىشوى...!
نيك بنگر، هاجر هنوز طواف مىكند، طفلى در آغوش، اشك ريزان و موى پريشان. او چرخيدن را آموخته است و حركتش چون ابرى نمايان. او مىداند كدامين واژه را ترنّم كند، ليك آيا تو نيز مىدانى كه در طواف چه انديشهاى بر ذهن جارى سازى؟ پس گام بردار كه لحظهاى ديگر براى بودن را نمىدانى...
و من، ايستاده در برابر كعبه! لرزه براندام افتاده از ابهت اين خانه، با چهار زاويۀ كشيده تا به آسمان، به موازات چهار ستون نور، نگاه به زير انداخته از شرم حضور در برابر يكتا پروردگار جهانيان و قلب از جاى كنده از شور و هيجان! زانوانم تكيده از حجم اين ثانيهها و ديدگانم غلتان از مروايدهاى زيبا و درخشان! آرى، از من ايستاده در برابر يك عظمت چشم فرو مىبندم و هواى عنبر افشان پراكنده در پيرامون خويش را در ريههاى بههم چسبيده از زخم زمان، به جريان مىاندازم تا شايد اندكى از زشتىها و پستىهاى درونم كاسته شود...!