73براى رها شدن از قيد زندگى. بايد به ميقات رفت و خسى شد در ميان هزاران. آرى، به ياد جلال آلاحمد، خسى در ميقات، مسجد شجره پل ميان آسمان و زمين، سكوى پرتاب از بندگىِ غير، به بندگى يكتا پروردگار جهان. مسجد شجره ميقات بسيارى از پيامبران و امامان. جايگاهى شريف براى كنده شدن از خود، فراموش شدن، از وادى ابهام گريختن و در بارگاه ايمان پناه جستن.
آرى، به شجره رسيدهايم. اينجا پايان زندگى است. بايد لباس بركنى و عريان شوى. خويشتن وجود را از قيد رها كنى و خود را پاى همين درخت كهنسال فراموش سازى و ديگر خود نباشى. بايد مرگ را تجربه سازى. غسل كنى و زشتىها را از وجود بشويى و آنگاه كفن بپوشى. تنها يادگارى كه با خويش همراه خواهى داشت، دو تكّه پارچۀ سفيد، ديگر مهم نيست كه هستى؟ چون هيچ نيستى! تو نيز ميان جمعيت گم شدهاى. فراموش شدهاى. مردهاى! باوركن.
كفن پوش شدهاى. تمرين كن نبودن در ظاهر دنيا را. پرواز كن كه اينجا مسجد شجره است. سكوى پرتاب!
...تو نيز بگو، «لَبَّيْك ، اللَّهُمَّ لَبَّيْك...»
آه، چه زيبا شدهاى! لباس ميهمانى بر تن كردهاى، ليك نه لباسى فاخر، كه دو تكّه پارچۀ سپيد از ترس مردمان! و براى رفتن بايد از صاحب مجلس عيش رخصت گرفت. پس فرياد كن.
حنجرهات را بلرزان. سقف را بشكاف و طرحى نو درانداز. گوش