72
ديگر اثرى از كوچههاى مدينه نيست!
كوله برداشتهام و بار سفر بستهام براى رفتن به سويى ديگر.
گويى هجرت من از مدينه به مكه است. نيم نگاهى به بقيع، هر چند دل كندن و رفتن از اين سرزمين، اندوهناك است، ليك بايد رفت و مسير را پيمود. چشم فرو مىبندم و قلم را به همان هديه مىدهم كه انديشه و كلام از جوهر وجودى او تراوش مىشود؛ بانويى آرميده از خانه تا بقيع. ديگر اثرى از كوچههاى مدينه نيست. گويى همه چيز خوابى بيش نبوده است، ليك حقيقتى پنهان جارى در واقعيت.
كوچههاى بنىهاشم هنوز استوارند هر چند ديدههاى مردمان اثرى از آنان نمىيابند و فاطمه عليها السلام هنوز در ميان كوچهها قدم مىگذارد.
آرى، زندگى هنوز جارى است...!
خورشيد به انتهاى حركت خويش در آسمان مدينه نزديك است و بايد حركت كرد، با دلى آكنده از غمِ هجران و دورى نيكان اين ديار، ليك اميدوار به رأفت و مهربانى آنان و سينهاى پر از محبت و عشق به ايشان و انديشهاى سرشار از كلام و راه اين استوار قامتان صحنه تاريخ بشر، از ابتدا تا انتها...
مسجد شجره، پل ميان آسمان و زمين
بر مىخيزم، هميان بركمربسته، كوله بر پشت آويخته، شتابان به سوى افق، ميعادگاه انسان، با گامهايى محكم و قدم درراه مىنهم