39نگاهدارند و آزادۀ اسير شده در ديار را به بهانۀ جريان جوىهاى پراكنده در بند سازند...!
خراشهاى نشسته بر ديوارهاى كهنِ اين ديار، سخن از دردى پنهان در دل تكيدۀ خود دارد؛ سخن از مستى اين قوم و بد عهدى روزگار. افسون تلخ چهرۀ نگين بيابان را در سياهى فرو برده و شادابى و زيبايى را از رخ شهروندان ربوده است. انگار فراموشى بر جبينها چين انداخته و آنان را در پلك بههم زدنى، ساليانى پير ساخته است. شهر سياهپوش شده و در ماتم پيامبر خويش به سوگ نشسته، يادگارهاى او در گوشهاى رها شدهاند و منبرش خالى افتاده است. نمىدانم واژههاى تنهايى و غربت چرا بر قلم من جارى مىشود. گويى رسالت يافته غم را بر زبان جارى سازد. دركوچهها گم شدهام و سرگردان به هر سو مىروم و به دنبال نشانهاى براى يافتن راه. رگههاى تشويش درونم را به استيلا كشانده و آرامش را به زاويه رانده است. مرا چه شده؟ به كجا مىروم؟ گامهايم بىاختيار به سويى مىرود و تنها يك نظارهگرم. بوى غريبى مشامم را پرنموده، خم كوچهها مرا در كدامين وادى رها كرده است، پيش مىروند و مرا با خود مىبرند. در پسِ اين خم، كويى ديگر است. بوى آشنايى از آنجا مىآيد؛ بويى كه ريشه در جان من دارد و باورم را در انحناى خود تنيده است. گردن جلو مىكشم و آن سوى ديوار را مىنگرم؛ كوى بنىهاشم، كوچههايى با همان ديوارها، گل نما، خاكهاى روان بر پشتۀ زمين، ليك فرسايش را بر ساختارش راهى