120خواند، تا به كجا نزديك شدم و آيا اگر روزى هم پيلههاى من چشم به وجودم گشودند، چه خواهند گفت؟
ليك مىدانم هر چند كوچههاى بسيارى تا مقصود، كه لقاى پروردگار است، مانده و اسب همّت براى تاختن به سوى او بايد زين كرد اما من خويشتن وجودى خويش را در مسير عشق و محبّت او قرار دادهام تا روزى كه خون خويش را در راه او بر زمين تفتيدۀ وادى دلدادگى و شيدايى ريزم و خود را براى او، خالق گيتى و آفريدگار جهان، قربانى سازم و به ژرفاى كلام، حاجى شوم...
خدايا! در روزگار تنهايى رهايم مكن
خدايا! اى دستگير بيچارگان و اى پناه گم گشتگان، در اين سراى ظلمت و تاريكى، اگر نيم نگاهى از تو نباشد، به كدامين سوى خواهم رفت و در كدام تِيَه سرگردانى به بيراهه گام خواهم گذاشت؟! پس تو مرا ياور باش و در بى پناهى پناه!
خدايا! اى مهربان بر جان بندگان، تو خود مىدانى كه من در مسيرت گام نهادم و لحظهاى ذهن به غير آنچه مأموريت داشتم و تو مرا فراخوانده بودى، انديشه نكردم.
پس مرا در روزگار تنهايى رها مكن و عشق خويش را چنان در وجودم ريشه دوان كه هيچ تند بادى آن را گزندى نرساند...