119بگويم و قلم چگونه بر اريكۀ سخن برانم كه مرا ياراى جدايى نيست، ليك چارهاى ديگر برايم نخواهد بود و بايد كولۀ خويش بردارم و راه بازگشت پيش گيرم. لحظهاى چشم از كعبه بر نداشتم، گويى نگاهم به آن دوخته شده و مرا ياراى دل كندن نيست. هفت بار بر گِرد اين خانه چرخيدن، غوطهور شدن در درياى محبّت الهى، فنا شدن را آموختم. در ميانۀ راه، از خود گذشتم و مردم شدم.
از ميان خلق خدا، به وجود او رسيدم. معناى بندگى را يافتم گرچه بر پيكرهاش چنگ نزدم. يكسان بودن مخلوقات خداوند را به چشم ديدم و برترى را كه جز به تقوا و دانش نيست. يكرنگى را تجربه نمودم، لباس مرگ به تن كرده و قيامت خويش به پا كردم. پروانه وار بر گِرد شمع وجودى هستى گشتن و بال سوزاندن و خاكستر شدن را همه زيبايى دانستم و بر چزخش خويش افزودم، در گردش خود هوس و آلودگى را به دور ريختم و عشق را در نهايت زيبايى چشيدم. دستگيرى از بندگان او را واژه به واژه براى خويش معنا كردم و در يك كلام آنچه ديدم، برايم بسيار سنگين مىنمود و هر آن بود كه از هيبت و بزرگى آنها قالب تهى كنم.
ليك مىدانم در برههاى از زمان و در كوچكترين حركت ثانيهها، من جايى رفتم كه قلم از به تصوير كشيدن آن ناتوان است و چارهاى جز سكوت براى خود نمىبيند و اكنون گيوههاى خويش پوشيده و كوله بر دوش آويخته، اشك ريزان و حنجره سوخته، دل باخته و چهره از سوگ غمين ساخته و چارهاى جز رفتن برايم نمانده. نمىدانم در اين ميهمانى كه او مرا به سوى خويش فرا