118در برابرش به كرنش وا داشته است. او خويش را در مقابل خدايى به سجده مىاندازد كه سزاوار پرستش است و خدايى، تنها او را سزاست.
و آن شب، كوه رنگى ديگر داشت. گويا حادثهاى در راه است و عظمتى در اين شب بر اين كوه فرود خواهد آمد. جبلالنور رنگ باخته، و با زمزمههاى همراه خود همنوا گشته است، ليك مىداند در گذرى ديگر از ثانيهاى اتفاقى رخ خواهد داد و در يك لحظه نزول آيت خدا بر قلب يك بنده، كوه از بزرگىِ قرآن، هر آن است كه از هم پاشيده شود و در گوشهاى از حِرا، محمد صلى الله عليه و آله با نزول وحى و از هيبت جبرئيل به واهمه افتاده، ليك او اين بندۀ برگزيدۀ خدا را آرام مىكند و او را ندا مىدهد: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ . 1
از دامان كوه سرازير مىشوم، ديگر فرصتى براى ماندن نيست و بايد به كوچ انديشيد. بر كنارۀ غار، نام خويش مىنگارم تا شايد نام من در زمرۀ امت پيامبر جاى گيرد و دل در پشت همان دريچۀ رو به سوى كعبه مىنهم تا هميشه از زاويۀ غار حِرا از ميان پنجرۀ باز شده به سوى مسجد الحرام، كعبه را به تصوير كشم و بلندايش را بر جان تسليم سازم...!
و من ايستاده در برابر بلنداى كعبه، ليك اين بار براى آخرين ديدار. ثانيهها رو به پايان است و شايد كه آخرين ديدار باشد.
از چهرۀ متين و استوار اين خانه، نمىدانم در اين پايان چه