71
13
دور هم نشسته بوديم. من و رضا و ناصرى و مجيدى. رضا داشت شكاف پيراهنش را كوك مىزد. مجيدى به پشت دراز كشيده بود و من مفاتيح را باز كرده بودم، امّا نگاهم به ناصرى بود كه تكيه به ديوار، نشسته بود و چشمش روى فرش خيره مانده بود، رد نگاهش را گرفتم. چيز خاصى نبود، گفتم: «حاجآقا ناصرى!»
بدجورى توى خودش رفته بود. چند بار صدايش زدم، نشنيد. رضا دست از كار كشيد و زُل زد به ناصرى و گفت: «نهخير! رفته تو عالم هپروت!»
گلولۀ نخ قرقره را پرت كرد به طرف او. ناصرى مثل برقگرفتهها از جا پريد. هر سه زديم زير خنده. امّا ناصرى دمغ بود. رو به رضا گفت:
«مرض دارى؟»
رضا همان طور كه مىخنديد جواب داد: «زياد تو نخش نرو. همين روزها يا خودش مىآد يا نامهاش!»