70و هم يك ذخيرۀ خوبى به عنوان سوغات با خودت مىبرى.»
ناصرى سرش را پايين انداخت. رفته بود توى فكر. بعد سرش را بلند كرد و گفت: «پيشنهاد بدى نيست. مىشه دستنوشتههاتو بدى كه ببينيم چطور شروع كردى؟»
نوشته هايم را به دستش دادم. گفت: «گاهى فكر مىكنم يه مقدار از اوقاتمون تو كاروان به هدر مىره!»
گفتم: «درست مىگى. اگه برنامهاى براى پركردن اوقات فراغتمون نداشته باشيم، همينطوره! بايد سعى كنيم تا از اين فرصت كه ديگه به دست نمىآد استفاده كنيم يكى از اين كارها نوشتن خاطراته.»
رضا سرش را از روى كتاب بلند كرد و گفت: «و يكى ديگه خوندن كتاب.»
گفتم: «يكى ديگه هم خوندن نماز و دعا و ذكر و زيارت.»
ناصرى خنديد و گفت: «و يكى ديگه هم...»