47
9
شب از مدينه راه افتاديم، به سوى ميقات. دلشورۀ عجيبى داشتم.
يك اضطراب ناشناخته و يك حسّ غريب، در جانم ريشه دوانده بود. هر چه به ميقات نزديكتر مىشديم، خودم را تنهاتر مىيافتم. حاجآقا طلوعى گفته بود: ميقات مدخل است براى ورود به حرم امن خدا. بايد لبيك گفت. لباس احرام پوشيد و وارد شد. نيّتهايتان را پاك كنيد و قدم به بيتاللّٰهالحرام بگذاريد.
رسيديم به مسجد شجره. محلى كه بايد مُحرم شويم. غسل كرديم و لباس احرام پوشيديم. از اين پس 25 عمل بر ما حرام شده بود. زمزمۀ «لبيك اللّهم لبيك» با هقهق گريه در مىآميخت.
لحظات زيبايى بود. در لباس احرام حس مىكردى كه همۀ تعلقات دنيا را از خودت بريدهاى. خدا را در كنار خود حس مىكردى.
صبح اول وقت رسيديم به مكه. يك راست رفتيم به مسجدالحرام.
نگران بودم. بيمى ناخواسته رهايم نمىكرد. دلم مىخواست با كسى حرف