43آن چسباند. زد زير گريه و به زبان تركى استغاثه كرد.
هراسان به اطرافم نگاه كردم. يكى از مأمورين حرم شتابان جلو آمد.
بلافاصله برخاستم و به بهانۀ گرفتن قرآن از جاقرآنى، بين او و پيرمرد ترك قرار گرفتم و با دست چپ سيخونكى به پهلوى پيرمرد زدم كه بلكه خودش را از ديوار مشبّك جدا كند؛ امّا پيرمرد انگار در حال خودش نبود. مأمور حرامگوى سعودى دستم را پس زد و خودش را به پيرمرد رساند. بازويش را گرفت. او را محكم كشيد و گفت: «حاجى حرام.»
پيرمرد كه كنترلش را از دست داده بود، پس افتاد، يكى از همشهريهاى تركش به مأمور سعودى تشر زد. مأمور سياهچردۀ درشت هيكل، چيزهايى به عربى بلغور كرد كه من فقط كلمۀ «حرام» را فهميدم كه چند بار تكرار كرد. بىاختيار جلو مأمور ايستادم. بدجورى غيظم گرفته بود. رو به مأمور ايستادم. با دست قبر پيامبر را نشان دادم و گفتم:
«قبر نبى لاحرام.»
چپچپ نگاهم كرد. نگاهش واقعاً ترس داشت. چشمهايش انگار داشت از حدقه بيرون مىزد. گفت: «حرام. هذا حَجَر. حرام.»
معنى جملهاش را فهميدم. داشت مىگفت كه اين سنگ حرام است.
گفتم: «حَجَر! لٰكن قبر نبى حلال. متبرك.»
هر دو دستهايش را جلو آورده، جلو صورتم تكان داد و گفت:
«حَجَر حرام حاجى. حرام. حرام...»
حرام را با غيظ مىگفت. كسى از بين جمعيّت چيزى به عربى گفت مأمور متوجّه او شد. از اين فرصت استفاده كردم. قرآنى برداشتم و گفتم: