186آن هنگام كه به «آب زمزم» وضو مىسازى و وجود خود را مطهّر مىكنى، انگار مىخواهى زلالتر از هميشه به يادش باشى. قطره قطره آب شوى. خالصتر و شفّافتر از هميشه بگريى و سجده عشق گذارى.
آنگاه كه در «عرفات» آن سرزمين آسمانى حضور مىيابى، تنها تو هستى و او. آنجا محلّ كسب «معرفة اللّٰه» است و آنگاه كه پاى كوه نور مىايستى، طنين اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِي خَلَقَ 1 را از دل تاريخ به گوش مىشنوى.
وآن هنگامهاى كه با او بودن را درك نمودى، اميد قبولى طاعت، تو را دلگرم مىكند.
دلم در آرزوى ديدارى دگر بىقرار است. حس مىكنم كوله بار گناهانم سبكتر گرديده است و توشه دلانگيز مهر تو سوغات را هم خواهد بود. گويى جادهاى بلندتر از شبهاى يلدا و تاريكتر از بىحضور مهتاب گذشته است و سپيدۀ صبح در انتظارم خواهد ماند و همراهىام خواهد كرد تا منزلگاه خورشيد.