171نمىدانستم رنج مىبردم تا اينكه ناگهان همه چيز دگرگون شد، تشنه گشتم و در كوير درون دنبال آبى، مسافرى گشتم كه كولهبار آذوقهاش حاجت بود و رفيق سفرش عشق تو، مسافرى گشتم كه مىخواستم لباسهاى روحم را از گرد و غبار تمدّن پاك كنم، مىخواستم اشكم را در دفتر اعتقاداتم بنويسم. مىخواستم اكسير طهارت را در وجودم بيدار كنم. مىخواستم گذرنامۀ حقيقت را به دست آورم.
مىخواستم چمدان سوغات سفرم را پر از حلاوت نيايش كنم...
* * *
من به چشم خود ديدم كه «منها» در شجره مردند و «ماها» زنده شدند. من ديدم كه همه به پوست اندازى خويشتن مشغول بودند. من قيامت لبيكها را ديدم، ديدم كه آنجا قبايل فرشتگان در سواحل معرفت، خيمۀ خود را افراشتند. ديدم آنجايى كه گلدستههاى پرستش برجهاى بلند طاغوتى را به سُخره گرفتند.
ديدم ملكوتى پر رمز و راز را، بام پروازى به سوى معنويت را. صاحبخانه نور بود و اهل خانه مردم. اينجا ديگر از فضولات تمدن خبرى نيست، تنها آبهاى مشيت خروشان است و سرزمينهاى قنوت حاصلخيز.
اى مالك فرشتگان، روزگار زمينى ما آشفتۀ بىهويتى گشته و خزان در باغچههاى مدنيّت ما بيداد مىكند.
خورجين نيايش ما سوراخ گشته و خروس اذان ما تا لنگ