170
شطحى بر سرزمين آينهها
سيّدجمال مرتضوى اميرى
امشب جسم خود را در ديار ارواح گم كردم.
امشب در ماسههاى عزلت خويش فرو رفتم و كبوترهاى نيازم را بر بامهاى آسمانى به پرواز درآوردم.
امشب در دشت شعلهها هستم. امشب در مسافرخانۀ خاطرات، در رفيعترين قلّۀ تنهايى به سر مىبرم. امشب روحم در شيون آهها هوس پرواز دارد، آشوب در قبايل احساساتم افتاده و اشك معصوميت عزيزى را بر گونههايم احساس مىكنم.
امشب هم به تو مىانديشم، به خانهات كه جاذبه جاودانهاش مرا از دنياى صورت به دنياى معناها كشاند، شرم ذرّه بودن را از من گرفت و خاصيت خورشيدى به من عطا كرد...
* * *
سالها در غربت خود نشسته بودم. سالها روحم را بر چوبلباسى بيهودگى آويخته بودم. سالها هيچكس به اندازۀ من ميوههاى پلاسيده منيت را با ولع نمىخورد.
سالها از يك بدبختى بزرگ كه حتّى نامش را هم