165اولين بار كه وارد حرم مىشوى، عطر عجيبى احساس مىكنى و دلت همواره تنگ مىشود براى آن عطر آسمانى كه فقط يكبار به مشامت رسيد و لابهلاى روزهاى ديگر گم شد...
و راستى كه چه صفايى دارد صفا و چه عالمى دارد...
اللّٰه اكبر و للّٰهِِ الحمد...
و چه دعاى قشنگى است اين دعا كه: «اللّهمّ اجْعَل في قلبي نوراً و في سمعي نوراً و في بصري نوراً...».
بعد از سعى وقتى همراهانت به تو مىگويند: «تولّدت مبارك» شادى و شعف وجوت را مىگيرد و باور مىكنى دوباره متولّد شدهاى و چقدر احساس سبكى مىكنى... !
و راستى چه خنك است زمزم و تو جرعهجرعه از آن مىنوشى به اميد آنكه روشناى دلت باشد و به اين آرزو كه از چشمۀ كوثر هم بىنصيب نمانى.
و زير لب زمزمه مىكنى: «اَللّٰهُمَّ اجْعَلْهُ عِلْماً نٰافِعاً، وَرِزْقاً وٰاسِعاً، وَشِفٰاءً مِنْ كُلِّ دٰاءٍ وَسُقْمٍ».
«اَللّٰهُمَّ ارْزُقنَا حَجَّ بَيتِكَ الحَرام في عٰامِنٰا هٰذا وَ في كُلِّ عَامٍ...».