145از براى چه پهلوى شقايق را شكافت؟ و چرا فاطمه سيلى خورد؟
از مدينه آرام، سخت و با بغضى نهان، به اميد ديدارى مجدّد و نزديك مىرويم.
عجب حكايت غريبى است، اين بار تو مىروى و دلت مانده است، در كوچههاى بنىهاشم سرگردان مىدود تا بجويد. در قبرستان بقيع، غريبانه مىگريد، در كنار باب خانۀ فاطمه عليها السلام زمين خورده است.
مىگذارى بماند و عاشقانه بگردد و غريبانه بجويد...