140از اوج ديوار، خود را به داخل حجر انداختم و بالأخره نتيجه داد. اينجا بود كه طعم اين سير را چشيدم و آن، زمانى بود كه ديگر اين قطرۀ ناچيز به آن درياى عشق وصل شده بود. با ريزش چند قطره از آب ناودان طلا، درياى جمعيت جوشيد و آب از آسمان به همراه موج مىآمد. خداى من ! چه نعمت بزرگى ! بىآنكه به دنبال آب ناودان طلا بروم، نسيم ملايمى آن را به دنبالم مىكشاند. ديشب اين همه غسل، نماز، احرام، تلبيه، طواف، سعى و... انجام دادم ولى به صفاى اين غسل كردن، آن هم از دوش آسمانى خانه خدا، نمىرسيد.
باران از ابرهاى رحمت و محبت آسمان همچنان مىجوشيد و فريادهاى العفو و صلوات زمينيان به آسمان مىخروشيد و ناودان بر روى عاشقان آب مىپاشيد و سر و رويشان را نوازش مىداد. عجب حال و هوايى ! بهترين عمل در اين لحظه دعا است. اما خداى من، چه دعايى؟! براى چه و براى كه؟ در اين فكرها بودم و دهان خود را در حالى كه سر به آسمان گرفته بودم، گشودم. اول قطره از مى محبتى كه چشيدم، زبانم بىاختيار به اين دعا جارى شد:
«اَللَّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَ عَلىٰ آبٰائِهِ فِي هَذِهِ السَّاعَةِ وَ فِي كُلِّ سَاعَةٍ، وَلِيّاً وَ حَافِظاً وَ قَاعِداً وَ نَاصِراً وَ دَلِيلاً وَ عَيْناً، حَتَّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فِيهَا طَوِيلاً».