104طول مسير، اعضاى گروه از هم جدا شديم. نمىدانم دوّمين يا سومين نفر از گروه بودم كه به غار رسيدم. چند نفرى از كاروانهاى ديگر در محلّ غار مشغول عكس گرفتن و فيلمبردارى بودند و بهجاى عبادت و رهآورد درونى، ابزار نمايشى و فيزيكى را بهكار گرفته بودند. شايد براى نشان دادن به ديگران. از اين سفر، بيش از چند قطعه عكس ندارم. كه آنها را هم در شرايطى و به خواست دانشجويان؛ يعنى فرزندان عزيزم با آنها گرفتم كه پس از بازگشت، نسخهاى لطف كردهاند. آيا مىتوان گفت كه يادگارى از اين سفر ندارم؟ خدايا ! تو را سپاس كه تمام وجودم سوختۀ اين سفر الهى است. اين دل سوختگى را با هيچ يادگارى ديگرى عوض نخواهم كرد. اين اشكهاى حسرت؛ اشكهايى كه همراه با خاطرات مىريزم؛ از هر يادگار ديگرى زيباتر و بهتر است.
چگونه مىشود در وادى عشق؛ در محل نزول آيات الهى، در جايگاه پيامبرىِ پيامبرِ خاتم هم حضورى فيزيكى داشت؟
چگونه مىتوان در اين جايگاه بود و ذرهاى از محبّت و عشق به حق را لمس نكرد؟
چگونه مىتوان با زائرى ديگر بر سر نوبت جنگيد؟ چگونه مىتوان حق زائران ديگر را زير پا گذاشت و...
قابل تصور نيست. به هر تقدير نوبت به من رسيد تا دو ركعت نماز شكر در جايگاه بعثت محمدبن عبداللّٰه صلى الله عليه و آله به