30و امّا شب بقيع!... همچنان خاموش و تاريك! مدينه گر چه غرق نور است و خيابانها، گرچه از نورافكنها و تابلوهاى نئون روشن است، امّا... در كنار اينها، وادى بقيع را ظلمتى درد آور و غربتى غمانگيز فرا گرفته است، گويا اصلاً خورشيدى بر اين خاك نخفته است.
بقيع، بقعهاى خاموش و تاريك است، امّا روشن از نور امامت.
بقيع، آشنايى غريب است، همدم غربت در جمعِ آشنايان.
دل را كجا مىتوان برد، جز كنار قبور بقيع، كه اينگونه بى تاب شود، بسوزد، برفروزد، كباب شود، و زائر، بيدل گردد و در درياى غم، دستش جز به دامن اشك نرسد و در كوير غربتِ دل، جز نهال آشنايى و معرفت و محبّت نرويد؟! تا كى بايد بقيع، چنين باشد؟ يا رسول اللّٰه!... نمىدانيم اشك شوق بريزيم از اين ديدار، يا سرشك غم بباريم از اين غربت! آيا با تو هم اينگونه رفتار مىكردند؟ آيا فرزندان و اهل بيت تو، آن زمان هم چنين در انزوا بودند؟ چرا «حق» بايد اين همه تاوان بپردازد؟ راستى گناه ما جز «عشق» چيست؟ آيا سال آينده و سالهاى ديگر هم بر مظلوميّت «ائمه بقيع» بايد بگرييم؟